أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

204

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

بفروشد « 1 » . فردا كى قدرش بداند خواهد « 2 » كى بجان « 3 » بخرد ، خريدن نتواند « 4 » . بيت اى درّ بچنگ آمده در عمر دراز * آورده ترا ز قعر دريا بفراز بر دست ترا نهاده غواص به ناز « 5 » * افتاده « 6 » ز دست و سوى دريا شده باز « 7 » آورده‌اند كى يكى « 8 » دعوى ارادت ذو النون « 9 » كرد ، و بسيار نعمت در راه « 10 » او هزينه « 11 » كرد . ذو النون بوى التفاتى « 12 » نكرد . « 13 » او ببعضى « 14 » مريدان « 15 » شكايت كرد كى « 16 » دويست دينار در راه ارادت اين شيخ « 17 » كردم ، بما چنان التفاتى نكرد كى به ديگران مىكند . ذو النون را خبر كردند . « 18 » او را بخواند و انگشترى « 19 » به دو داد ، گوهرى برو « 20 » نشانده ، و گفت : برو به بازار درودگران بر « 21 » و به فروش ، و بيع مكن تا بهاى آن مرا خبر نكنى « 22 » . مرد برفت و انگشترى عرض « 23 » كرد و بازآمد و گفت بده درم مىخواهند « 24 » . گفت : برو به بازار « 25 » جوهرشناسان . مرد چون « 26 » برفت و آنجا عرضه كرد ، به دويست دينار خواستند . شيخ « 27 » را خبر كرد ، گفت : به دويست دينار مىخواهند بدهم يا ندهم « 28 » ؟ ذو النون گفت او را كى تو ما را همچنان شناختى ، كى درودگران انگشترى شناخت « 29 » ، لاجرم از ما غيبت يافتى . و اين ديگران همچنين شناختند كى جوهرى انگشترى ، لاجرم بما قربت يافتند . اين دويست دينار برگير « 30 » و بجاى آن دويست دينار نه كى در « 31 » راه ما هزينه « 32 » كردى . آن را كى زر در

--> ( 1 ) - بفروختند ( 2 ) - بدانند خواهند ( 3 ) - + بازخرند نتوانند ( 4 ) - « بخرد خريدن نتواند » ندارد ( 5 ) - غواص ترا نهاده بر كف با ناز ( 6 ) - افگنده ( 7 ) - + حكايت ( 8 ) - يكى از مريدان كه ( 9 ) - + مصرى ( 10 ) - + ارادت ( 11 ) - صرف ( 12 ) - ذو النون به دو التفات ( 13 ) - + پس ( 14 ) - + از ( 15 ) - + او ( 16 ) - گفت ( 17 ) - + بذل ( 18 ) - + ذو النون ( 19 ) - انگشترينى ( 20 ) - به دو ( 21 ) - ندارد ( 22 ) - كنى ( 23 ) - عرضه ( 24 ) - بده درهم مىخرند ( 25 ) - + جوهريان عرضه كن ( 26 ) - از « جوهرشناسان . . . » ندارد ( 27 ) - بيامد ذو النون ( 28 ) - از « گفت به دويست . . . » ندارد ( 29 ) - شناختند ( 30 ) - بردار ( 31 ) - + ارادت و ( 32 ) - صرف